Clicky

کانداکی ملکه‌ای از جنس کهن‌الگوها در انقلاب سودان

اگر این روزها در اینترنت و شبکه‌های مجازی چرخی زده باشید، حتما زن جوانی را دیده‌اید که با شمایل و دشداشه‌ای عربی، آهنگی می‌خواند و مردم در جواب آن ثوره می‌گویند. در زبان عربی ثوره به معنای انقلاب است و این اتفاق در خارطوم سودان رخ داده است. الا صالح یا صلاح زن جوانی است که این روزها به نماد اعتراض و جنبش زنان در اعتراضات و انقلاب‌های خیابانی سودان بدل شده است. این روزها به او نام‌ها و القاب مختلف و تاریخی نسبت می‌دهند. در این بین دو نام از همه بیشتر شنیده می‌شود: کانداکی – Kandake و ملکه نوبی‌ها.

کانداکی در زبان مروئیتیک که مربوط به پادشاهی کوش‌ها در دوران اسلاف و باستان آفریقا مرسوم بوده به معنای ملکه است. نوبی‌ها هم قومی هستند که در شمال سودان و جنوب مصر زندگی می‌کنند. زبان‌شناسان کانداکی را در اصل به معنای پاک و معصوم می‌دانند.

فارغ از اینکه نماد و شخصیت‌سازی الا صالح اتفاقی رخ داده و یا دست دیگران در شکل‌گیری و به خورد ملت دادن آن نقش داشته، چند نکته جالب توجه در این رخداد وجود دارد که این زن جوان را بدل به نماد قدرتمند انقلابی در سودان کرده که باید به آن توجه داشت. منظور من از توجه نه از بعد سیاسی که از بعد کهن‌الگویی و شخصیت‌شناسی است که می‌تواند در فرآیندهای برندسازی برای فعالان این حوزه جذاب باشد پس به همین دلیل نوشتار کوتاهی در این باره حاضر کردم. شایان ذکر است که برای نوشتن و گردآوری این نوشته از چندین منبع موثق و قابل اتکا استفاده کردم. امید که به عمیق‌تر شدن نگاه‌مان کمک کند.

الا صالح دشداشه زنانه‌ای بر تن دارد که زنان سودانی معمولا در زمان کار بر تن می‌کرده‌اند. این لباس نمادین خود هویتی از زنان کارگر و فعال در جامعه سودنی را به تصویر کشیده که از اعصار پیشین زنان بر تن داشته‌اند. اگر بخواهیم توجه ویژه به این نوع لباس پوشیدن داشته باشیم می‌توان عنوان کرد که این خانم جوان می‌خواهد هم‌زمان با احترام به فرهنگ کشور خود، از قابلیت‌ها و نقش پررنگ زنان در جامعه سخن بگوید. نقشی که ممکن است در بسیاری مواقع در تضاد با فرهنگ جامعه باشد.

الا صالح لباس سفیدی بر تن دارد و پوشش زیرین آن به رنگ سیاه است. رنگ سفید در واقع رنگ نیست اما بدلیل عدم وجود دیگر رنگ‌ها بوجود می‌آید. رنگ سفید در فرهنگ‌ها و ادیان مختلف از گذشته تا به امروز نمادی از پاکی و خلوص و شروع جدید را با خود به همراه داشته است. رنگ سیاه هم رنگی است که بدلیل عدم حضور نور بوجود می‌آید. در فرهنگ‌های مختلف این رنگ نمادی از قدرت و درایت و همچنین عزا و مرگ بوده است.

الا صالح با ضرب آهنگی محلی و لباسی نمادین بر روی سقف خودرویی سفیدرنگ ایستاده و شعری انقلابی می‌خواند. در این میان زنانی هم هستند که گرداگرد او را گرفته و با او همراهی می‌کنند.

بنابر نظریه کهن‌الگوهای یونگ، می‌توان دو کهن‌الگوی آدم معمولی و بیگناه را در الا صالح مشاهده کرد. این نگاه از پس دیدن رنگ‌ها، حالت دست، نحوه شعرخوانی، سادگی در حضور، عدم وجود ادوات مدرن امروزی و گوشواره او استنباط شده است.

شاید بهتر باشد در ابتدا توضیحی در مورد کهن‌الگوها داشته باشیم: کهن‌الگو در روان‌شناسی تحلیلی آن دسته از اشکال ادراک و دریافت را که به یک جمع به ارث رسیده‌است کهن‌الگو یا سَرنمون می‌خوانند. هر کهن‌الگو تمایل ساختاری نهفته‌ای است که بیانگر محتویات و فرایندهای پویای ناخودآگاه جمعی در سیمای تصاویر ابتدایی است. مانند اساسی‌ترین کنش‌های زیستی احتمالاً مهم‌ترین تصاویر ابتدایی در همهٔ دوران‌ها و نژادها مشترک است. یک کهن‌الگو را می‌توان همچون یک ذخیرهٔ هوش‌افزا، یک نقش سر، یا یک اثر ارثی تصور کرد که از طریق تراکم تجربیات روانی بی‌شماری که همواره تکرار شده‌اند تکوین یافته‌است. تصاویر ابتدایی محصول و مرتبط با دو عامل هستند: فرایندها و رویدادهای طبیعی که پیوسته تکرار می‌شوند و عوامل تعیین‌کننده درونی زندگی روانی و کل زندگی. این تصاویر با کمک طبیعت دوگانه به خوبی می‌توانند هر دو دسته دریافت‌های بیرونی و درونی را هماهنگ سازند و به آن‌ها معنا بخشند و اعمال انسان را در راستای همین معنا هدایت کنند. این تصاویر با هدایت غرایز ناب به درون قالب‌های نمادی، انرژی روانی را از سردرگمی عظیمی که ادراک محض پدید می‌آورد، خلاصی می‌بخشد. از این جهت این تصاویر قرینهٔ ضروری غرایز هستند، ولی افزون بر آن مکانیسمی هستند که بدون آن در یک وضعیت جدید ممکن نبود. (ویکی پدیا).

آدم معمولی را همه دوست دارند چون نه قمپوز در می‌کند، نه کسی از آن می‌ترسد، براحتی دیگران می‌توانند با او ارتباط بگیرند، همیشه در بین مردم است، مردم او را جزئی از خود می‌دانند و لباس معمولی و متعارف می‌پوشد. این شاخصه‌های رفتاری یک آدم معمولی است. (راستی اگر می خواهید جای زیادی در دل همه مردم داشته باشید آدم معمولی را فراموش نکنید). معمولا رهبران سیاسی و فعالانی که دوست دارند بیشتر در دل مردم جای داشته باشند آگاهانه و یا بصورت ناخودآگاه از شاخصه‌های رفتاری کهن‌الگوی آدم معمولی استفاده می‌کنند. مثلا شما همواره دیده‌اید در سرتاسر دنیا نزدیک به انتخابات که می‌شود، بسیاری از کاندیداها خود را به میان مردم می‌رسانند تا بیشتر دیده شوند و در ناخودآگاه مردم، آنها را آدم معمولی دریابند تا بیشتر دوست داشته شوند و شانس بیشتری برای موفقیت در انتخابات داشته باشند. این اتفاق در تمام جنبش‌های آزادی خواهانه نیز اتفاق می‌افتد.آدم معمولی کهن‌الگوی اساسی در دموکراسی است، دموکراسی هم چیزی است که مردم جهان‌های عقب افتاده اسمش را زیاد شنیده‌اند و حس خوبی به آن دارند. در این کهن‌الگو هیچ‌گونه تزویر و تصنعی یافت نمی‌شود، همانطور نیز گرایش به تسطیح و ترازیابی هم در آن وجود دارد.

بیگناه هم آزاد و رها است. در واقع بیگناه بدنبال رهایی است، رهایی از بند و آزادانه زندگی کردن، زندگی‌ای که انسان‌ها را به خود فرا می‌خواند، خودی که ورای چیزی است که ما امروز می‌بینیم. این بدان معنا است که ممکن است که انگاره‌های ما با چیزی که در جامعه یا زندگی می‌بینیم فرق داشته باشد. این بدلیل آن است که ممکن است این انگاره‌ها بدلایل متعدد همچون قوانین و مقررات جوامع از لحاظ اجتماعی و فرهنگی و سیاسی نادیده انگاشته شوند. به همین دلیل اگر در جایی این گونه رفتار را ببینیم به سرعت جذب آن می‌شویم. وجود رنگ سفید در هیبت الا صالح این کهن الگو را در ما فرا می‌خواند.

مواردی که گفته شد باعث شده که این خانم جوان بدل به نماد مقاومت در دنیای سودانی‌ها شده و تمام دنیا به او توجه نشان داده و علاقه‌مند شوند.

در واقع چیزی که به کمک او آمده حلول کهن‌الگوها در ناخودآگاه جمعی است، ناخودآگاهی که مفاهیمی در سرتاسر دنیا یکسان و شبیه به هم دارد. این مفاهیم در تمام دنیا و در تمام انسان‌ها باعث ابراز راحت‌تر مفاهیم عمیق شده که می‌توان با استفاده از آن توجه همگان را به خود جلب کرد و موفقیت بیشتری در ماموریت‌های خود بدست آورد. توجه به این امر در دنیای برندسازی کمک می‌کند تا ارتباط بهتر، مانا و همیشگی با مخاطبان برند خود داشته باشیم.

فراموش نکنیم که کهن‌الگوها در تمام دنیا و میان انسان‌ها به یک شکل درک می‌شوند، به همین خاطر قدرتی شگرف و بدون مرز در آنها نهفته، چونان که می‌توانند نامی ناشناخته را در یک هفته به شناخته‌شده‌ترین نام‌ها بدل کنند.

 

بیشتر

اتحادیه ابلهان؛ یه ذهن عجیب و غریب قرون وسطایی تو صومعه‌ی شخصی خودش!

 

از همان نگاه اول می‌توان کتاب را دوست داشت، حتی شاید عاشق‌اش شوی. اتحادیه‌ی ابلهان برای من حس مرموز و ناشناخته‌ای دارد که هنوز هم با من همراه است، به آن می‌اندیشم و از کارهای ایگنیشس تعجب می‌کنم. ایگنیشسِ ضد قهرمان، کاراکتر اصلی کتاب اتحادیه ابلهان است که توسط جان کندی تول نوشته شد. آقای تول این کتاب را در سن ۳۱ سالگی به رشته تحریر درآورد اما بدلیل آنکه هیچ‌کس حاضر به چاپ آن نشد، اقدام به خودکشی کرد. مادرش سال‌ها تلاش می‌کند کتاب را به چاپ برساند. دست آخر با کمک واکر پرسی، ۱۱ سال بعد از مرگ جان یعنی در سال ۱۹۸۰ کتاب توسط دانشگاه لوییزینا به چاپ می‌رسد. جالب است بدانید این اثر در سال ۱۹۸۱ جایزه پولیتزر را از آن خود می‌کند. پولیتزر معتبرترین جایزه روزنامه‌نگاری در آمریکاست.

 

ناشر، جنس کتاب و مترجم

این کتاب توسط نشر چشمه و ترجمه پیمان خاکسار به چاپ رسیده، البته نسخه‌های دیگری در بازار نیز موجود هستند. جلد کتاب سخت بوده و برگه‌های آن هم از جنس بالک است. اصطلاحا به کتاب‌هایی که از جنس بالک تهیه می‌شوند، کتاب سبز اطلاق می‌شود چون آسیبی به محیط زیست وارد نمی‌کند. این نوع برگه‌ها ضخامت بیشتری دارند اما وزن کمتری دارند.

اتحادیه ابلهان کتاب فوق العاده‌ای است که من شخصا شبیه به آن را ندیده‌ام. بعضی اوقات می‌توان با شخصیت‌های داستان همذات پنداری کرد. شایان ذکر است که ترجمه خوب هم کمک کرده که کتاب جذاب و روان به نظر آید و حتی بعد از خواندن ۱۰۰ صفحه اصلا متجه گذر زمان نشده و به خواندن ادامه بدهی.

کمی از داستان و شخصیت‌های اصلی بدانیم

داستان کتاب جذاب و ساده است. یک عده آدم ابله دور هم هستند که توسط ذهنی عجیب و غریبِ قرون وسطایی که در صومعه‌ی شخصی خودش نشسته، به بازی گرفته می‌شوند.

ایگنیشس پسر تحصیلکرده‌ و اما تنبلی است که چاق هم هست، خیلی چاق. او با مادرش زندگی می‌کند. ایگنیشس فرد آرمانگرایی است که نسبت به دنیای امروز متخاصم و معترض است. او به همه چیز شک دارد. او همیشه اعتقاد دارد که کاسه‌ای زیر نیم کاسه است و به قول دایی جان ناپلئون کار کار انگلیسی‌هاست. ایگنیشس مبتلا به هیپوکندریاک است ، مالیخولیا دارد و شاید بتوان آن را فیلسوفی دانست که تحمل فراوانی انتزاع درونی این دنیا را ندارد.

فراز و فرودهای جالب داستان باعث می‌شود بعضی اوقات نسبت به شرایطی که ایگنیشس در آن گرفتار است ناراحت شوی و بعضی اوقات هم به خاطر دغلکاری‌هایش به ستوه آمده و از او متنفر شوی. واکر پرسی در توصیف او می‌گوید ” شورشیِ دوآتشه در مقابل جهان مدرن امروزی.”

دیگر شخصیت مهم داستان میرنا مینکف است. او یک یهودی سرخورده از اجتماع است که در زمان دانشگاه با ایگنیشس در ارتباط عمیقی بوده‌ است. در طول داستان همواره از میرنا سخن به میان می‌آید. این دو نفر بعد از دانشگاه از طریق نامه با هم در ارتباط بودند. این دو نفر رویکردهای سیاسی، اجتماعی و دینی شبیه به هم داشتند و در دانشگاه با کمک هم دمار از روزگار یکی از اساتید که با آنها مشکل نگرشی داشت، درآورده بودند. با وخیم‌تر شدن اوضاع روحی ایگنیشس، گرایشات فکری این دو نیز از هم بیشتر فاصله می‌گیرد. این فاصله تا آنجا زیاد می‌شود که بیشتر اوقات ایگنیشس از میرنا با واژه “هرزه”یا “گستاخ” یاد می‌کند.

شخصیت مهم دیگر داستان “ایرنه” مادر ایگنیشس است. او وابستگی روحی زیادی به پسرش دارد که با مستمری همسر مرحوم خود، به سختی از پس هزینه‌های زندگی و پسرش بر می‌آید. این وابستگی روحی باعث شده که تمام زندگی خود و پول‌ها را وقف ایگنیشس و دانشگاه او کند و فقط به اندازه پول بخور و نمیری برای‌شان بماند. او الکلی است و بدلیل شرایط زندگی و وضعیت ایگنیشس هر روز حال بدتری پیدا کرده و از ایگنیشس متنفرتر می‌شود. تنفر و عشق به فرزند را می‌توان توامان در ایرنه دید. همین عشق و تنفر باعث می‌شود که او هر روز به جان ایگنیشس غر بزند تا برای خود کاری دست و پا کند. این مسئله تا بدان جا پیش می‌رود که باعث می‌شود ایگنیشس برای راحت شدن از شر غرغرهای مادر به شغل هات‌داگ فروشی سیار تن بدهد. ایرنه هم دست آخر تا جایی پیش می‌رود که راضی به بستری کردن فرزند خود در بیمارستان روانی می‌شود.

 

آیا ایگنیشس همان دون کیشوت است؟

در مورد این کتاب چند نقد و بررسی خواندم که بعضی گفته بودند ایگنیشس را می‌توان دون کیشوت امروزی دانست اما من مخالفم. ایگنیشس به هیپوکندریاک مبتلاست، همیشه طوری رفتار می‌کند که گویی بیمار است و از مالیخولیا رنج می‌برد، اما دون کیشوت دوست داشت شبیه قهرمانان و پهلوان داستان‌ها باشد. دون کیشوت هیچوقت نمی‌خواست به دیگران آسیبی وارد کند و برای کسی مشکل ایجاد نماید، بلکه بدنبال کمک به مظلومان بود اما ایگنیشس این مورد برایش اهمیتی نداشت و فقط به فکر منافع شخصی خود بود.

تنها شباهتی که می‌توان بین این دو اثر یافت، آن است که هر دو پیکارسک هستند.

 

مشکل ایدئولوژیک یا مالی؟مسئله این است!

ایگنیشس یک انسان “از زیر کار در رو” است، آدمی که برای نظام سرمایه‌داری ارزش قائل نیست و به دنبال اعمال قوانین قرون وسطایی است، او بدنبال شورش است، از وضعیت موجود راضی نیست و می‌خواهد شکل زندگی امروز تغییر کند. اما دلیل این رفتار چیست؟

اگر کتاب را خوانده باشید، در سرتاسر آن متوجه خواهید شد که ایگنیشس و مادرش با مشکلات عدیده‌ی مالی روبه‌رو هستند، مستمری پدر کفاف هزینه‌ها و تن پروری‌های ایگنیشس را نمی‌دهد. مادرش زنی عامی است که فرزندش را دوست دارد و کاری از دست‌اش بر نمی‌آید. ایرنه بدنبال فردی است که بتواند به او تکیه کند، فردی که بتواند زندگی مادی و معنوی‌اش را تامین کند. شاید به همین خاطر است تا آنجایی که توانسته هزینه‌های زندگی و تحصیلات ایگنیشس را پرداخته تا در زمان‌های پیری این پسر بتواند پشتوانه‌اش باشد.

در پس رفتارهای ایگنیشس جستجوی عجیب و غریبی برای کسب پول دیده می‌شود. او علاقه‌ای به کار کردن ندارد اما می‌خواهد پول داشته باشد تا بتواند هرآنچه دوست دارد را خریداری کرده و تا بینهایت خوراکی تناول کند. در واقع دلیل همه این آرمانگرایی‌های توام با تن‌پروری، فراهم کردن شرایطی است تا بتواند به تن‌پروری‌های خود ادامه داده و بدون دغدغه زندگی کند. کلیت این رفتار در زندگانی همه وجود دارد اما راه و روش ایگنیشس خودمحوری برای دست‌یابی به همه چیز است و این می‌تواند به ضرر بقیه تمام شود.

اختلاف میان آرمان‌ها و رفتارهای او و این دوگانگی برخورد، نشان از آن دارد که این آدم اصطلاحا طرفدار حزب باد است و ابن‌الوقت. هر وقت که لازم باشد ایگنیشس زبان به دروغ می‌چرخاند، از آرمانهای خود به سرعت دست کشیده و به سوی منافعش قدم برمی‌دارد.

هر چه در بستر داستان به پیش می‌رویم وضعیت مالی خانواده وخیم‌تر شده و اوضاع روحی و روانی خانواده خراب‌تر می‌شود. به همین خاطر می‌توان به این نتیجه رسید که نویسنده به دنبال نشان دادن آن است که مشکلات مالی دلیل پیدایش تمامی مشکلات است.

البته باید به ظرف زمانی که نویسنده کتاب را نوشته هم دقت کرد. در دهه ۶۰ و اوایل ۷۰ میلادی اتفاقات بسیار مهمی در دنیا روی داد که می‌تواند تاثیرات آن را در نگاه نویسنده و شخصیت‌پردازی داستان مشاهده کرد. اوایل دهه ۶۰ مصادف است با روی کار آمد جان اف کندی و ایجاد اتحادیه اوپک. در این سال‌ها آمریکا مشغول جنگ ویتنام بود. شوروی توانست یوری گاگاری را به فضا بفرستد. در سوی دیگر جهان دیوار برلین ساخته می‌شد و سیاه پوستان داشتند کم کم حق و حقوق برابر اجتماعی خود را کسب می‌کردند. در این بین اولین زبان برنامه‌نویسی کامپیوتری هم معرفی شد. در این دهه بود که مارتین لوتر کینگ هم ترور شد. آمریکا و شوروی هم در جنگ سرد بودند و همواره در حال نزاع غیرجنگی، اما بدلیل اینکه هر دو قدرت هسته‌ای بودند سعی می‌کردند تا جنگ هسته‌ای به راه نیافتد.

همانطور که واضح است، در این سال‌ها اتفاقات مهمی در دنیا در حال رخداد بوده که تاثیر زیادی بر پیشرفت‌های تکنولوژیک و دیپلماتیک داشته است. همچنین تغییرات ایدئولوژیک فراوانی در ساختار ذهنی بشر در حال رخ دادن بوده است. سه دهه بعد از تمام شدن جنگ جهانی دوم، جهان به دنبال بهبود و تغییر بوده است.

ایگنیشس انسانی فربه و چاق است که در حال جنگیدن با تغییرات شگرف و بزرگ جهان است. این را می توان با تحلیل بستر زمان و حال نویسنده درک کرد. شاید خود نویسنده یعنی آقای تول هم مخالف این تغییرات بوده و آن را در داستان خود تسری داده است. او با این تغییرات نمی‌سازد و دست آخر با افسردگی تمام دست به خودکشی زده و به زندگی خود پایان می‌بخشد.

بیشتر

ایگو؛ دشمن تمام عیار یک رهبر خوب

 

این نوشتار، ترجمه‌ی یکی از مقالات مجله هاروارد بیزنس ریویو است. برای درک بهتر این مقاله نیاز است که تعریف مشخصی از ایگو داشته باشیم که من آن را از وبسایت روان‌رهنما برداشته و به ابتدای این ترجمه اضافه کردم. در ادامه شما را دعوت به خواندن آن می‌کنم:

ایگو مفهومی است که فروید بجای ich (در زبان آلمانی به معنی من میباشد ) بکار برد. فروید در الگوی ساختاری، ذهن را در چارچوب ساختارهایی با کارکردهای ایستا معرفی می‌کند. این ساختارها عبارت‌اند از نهاد، ایگو (من) و من برتر. تقسیم‌بندی ذهن به سه بخش مختلف را می‌توان دست‌کم به افلاطون برگرداند. او سرشت آدمی را در برگیرنده سه بخش میل، هوس و استدلال می‌دانست.

ایگو (من) که در آغاز به‌صورت من جسمی است، کارکردهای فراوانی دارد و در تقابل با نهاد است. نخستین کارکرد ایگو میانجی‌گری میان نیازهای فرد و مقتضیات محیط است. نهاد ناهشیار است، بازنمایی‌هایی روانی از سائق‌های غریزی پدید می‌آورد و خاستگاه انرژی روانی است. نقش بنیادی نهاد ارضای نیازهای غریزی است.

ایگو یا من شیوه‌های نشان دادن هیجان به جهان بیرون را مهار می‌کند؛ تا اندازه‌ای نهاد را در برمی‌گیرد. ایگو (من) به گونه مشخصی از نهاد جدا نمی‌شود، بلکه بخش زیرین آن در نهاد آمیخته گردیده است. من، ما را از کنش بر پایه گرایش‌های نخستین (برپاشده به‌وسیله نهاد) باز می‌دارد، اما در راستای برپایی تعادل بین استانداردهای اخلاقی و ایده‌آلی ما نیز کوشش می‌کند. من وظیفه مدیریت سیستم را بر دوش دارد، بدین‌سان که به‌وسیله ساز و کارهای گوناگونی با اضطراب مقابله می‌کند. اختلالات روانی هنگامی نمایان می‌شوند که من نتواند به مسئولیت‌هایش عمل کند یا به عبارت دیگر نتواند بین سه جزء شخصیت تعادل ایجاد کند. (منبع)

سیس هارت مدیر عامل جدید گروه معظم کارلزبرگ شده که در زمینه تولید نوشیدنی‌ و آبجو مشغول به فعالیت است. او در ابتدای کار خود کارتی را از دستیار خود دریافت می‌کند. این کارت قابلیت ورود مستقیم هارت به طبقه‌ی بیستم که دفتر او در آن مستقر بود را از طریق آسانسور میسر می‌ساخت. در اتاق مدیریت پنجره‌ای قرار دارد که نما و منظره‌ی جذاب از کپنهاگ را به نمایش می‌گذارد. البته این مزایا تنها بخشی از چیزهایی بودند که به عنوان مدیر عامل در اختیار او گذاشته شده بود.

هارت در دو ماه اول شروع به کار خود سعی می‌کرد تا با وظایف و فعالیت‌های خود در این سازمان جدید آشنا شده و آنها را رفع و رجوع کند. اما در این دو ماه مسئله‌ای ذهن او را درگیر کرده بود. او متوجه شده بود که در طول روز تنها تعداد کمی از افراد و کارکنان شرکت را می‌بیند. چرا که با آن کارت جادویی، آسانسور در طبقات دیگر نمی‌ایستاد و او تنها می‌توانست بعضی از مدیران دست چین شده که در طبقه بیستم قرار داشتند را ببینید. همین مسئله باعث شده بود که او تعاملی با دیگر کارکنان شرکت نداشته باشد. با توجه به این مسائل سیس تصمیم گرفت تا اتاق کار خود را از طبقه بیستم عوض کند و به طبقه‌ای پایین‌تر نقل مکان کرده و روی میزی بنشیند که گرداگرد آن آزاد است و دیگر در اتاقی محبوس نباشد.

زمانی که از او درباره تصمیم‌اش برای جابه‌جایی سوال پرسیده شد، او این گونه پاسخ داد: “من اگر افراد و کارکنان را نبینم و با آنها رو در رو نشوم، از تفکرات آنها باخبر نخواهم شد. و اگر اطلاعی از تفکرات و نبض سازمان نداشته باشم، نخواهم توانست که رهبری موثری برای سازمان باشم.”

این داستان نمونه‌ی خوبی از این مسئله را نشان می‌دهد که چگونه یک رهبر می‌تواند به‌صورت موثری از ریسک منزوی شدن به‌دلیل پست سازمانی خود دوری گزیند. جالب است بدانید که این ریسک مشکلی واقعی برای رهبران ارشد سازمان به حساب می‌آید. اگر بخواهم خیلی موجز بگویم، هرچه پست سازمانی بالاتر می‌رود، ریسک درگیری و گیر کردن در «منِ کاذب» افزایش می‌یابد. و هرچه این من بزرگتر شده و رشد یابد، خطر اسیر شدن در حباب انزوا، عدم داشتن ارتباط و نزدیکی با همکاران، عدم شناخت فرهنگ سازمانی و در نهایت عدم آشنایی با مشتریان سازمان افزایش می‌یابد.

هرچه پست سازمانی ما بالاتر می‌رود، ما در سازمان قدرت بیشتری کسب می‌کنیم. به همین دلیل افراد تمایل بیشتری در جلب رضایت و خوشنودی ما خواهند داشت و این کار را با استماع دقیق‌تر، موافقت‌های بیشتر و شاید خندیدن‌های بیشتر به جوک‌های بی‌مزه‌ای که ممکن است تعریف کنیم نشان خواهند داد. همه‌ی این موارد، ایگو یا همان خودِ ما را بیشتر تحریک می‌کنند. و هرچه ایگو بیشتر تحریک شود، بیشتر رشد می‌کند. دیوید اون – David Owen وزیر پیشین امور خارجه بریتانیا و نورولوژیست انگلیسی و جاناتان دیویدسون – Jonathan Davidson استاد روانپزشکی و علوم رفتاری در دانشگاه دوک، این مسئله را «سندروم تکبر – Hubris Syndrome» می‌نامند. تعریفی که آنها در مورد این سندروم دارند به این شرح است: اختلال در تصاحب قدرت، مخصوصا قدرتی که با موفقیت‌های زیاد به همراه باشد و سالها به طول انجامد.

یک ایگوی کنترل نشده می‌تواند باعث انحراف در دید و یا ارزش‌های ما شود. جنیفر وو مدیرعامل بزرگترین فروشگاه خرده‌فروشی آسیا موسوم به Lane Crawford می‌گوید: “مدیریت تمایلاتِ ما به شهرت، ثروت و قدرتّ نفوذ وظیفه‌ی اصلی هر رهبری است.” زمانی که گرفتار تمایلات ایگو برای داشتن قدرت بیشتر می‌شویم، کنترل خود را از دست خواهیم داد. ایگو ما را نسبت به بازیچه شدن وسایل و افراد دیگر ضعیف‌تر خواهد کرد. این مسئله دید ما را محدود ساخته و باعث فساد در رفتارهای ما می‌شود و تا بدان‌جا ما را خواهد برد که در تقابل با ارزش‌های خود قرار خواهیم گرفت.

ایگوی کاذب که با انواع مختلفی از دستاوردها و موفقیت‌ها همچون حقوق بیشتر و دفتر کار بزرگ‌تر به‌دست می‌آید، اغلب باعث می‌شود فکر کنیم که پاسخ و راه ابدی برای رهبر بودن را یافته‌ایم. اما حقیقت اینجاست که فکر ما درست نیست. رهبری کردن در مورد من نیست، بلکه رهبری کردن در مورد مردم است، مردمی که هر روز تغییر می‌کنند. هرگاه فکر کردیم که کلید اصلی برای رهبری کردن مردم را بدست آورده‌ایم در واقع آن را از دست داد‌ه‌ایم. هرگاه که گذاشتیم ایگو فیلتری بر دیده‌ها، شنیده‌ها و باورهای ما قرار دهد، در واقع باعث شده‌ایم که موفقیت پیشین ما موفقیت‌های آتی ما را تحت‌الشعاع قرار داده و به آنها صدمه بزند. (منبع)

بیشتر

ما نمی‌خواهیم برندمان را هرکسی بپوشد! (نوشته کوتاه)

دیروز در خبرها آمده بود که برند لوکس بربری ۲۸٫۶ میلیون پوند یعنی ارزشی معادل ۳۱۵ میلیارد تومان از محصولات تولید سال گذشته که خریداری نشده را برای حفظ بازار خود و مقابله با تولید لباس‌های فیک و غیراصل سوزانده است. جالب است بدانید که این برند در ۵ سال اخیر، هرساله دست به این کار زده و تا به حال بیش از ۹۰ میلیون پوند از محصولات خود را نابود کرده است. شایان ذکر است که هرساله نرخ این رشد سوزاندن رو به افزایش بوده است.

توضیحی که بربری در قبال آن داده این است: “این کار برای محافظت از برند است. ما نمی‌خواهیم برندمان را هرکسی بپوشد.” در واقع آنها این کار را کرده‌اند تا مجبور نباشند محصولات خود را با تخفیف به بازار عرضه کنند و هرکس از هر کلاس اجتماعی که خواست بتواند این برند را بخرد.

این رویکرد همان برندسازی براساس هویت است و نه براساس محصول. این هویت آنقدر ارزش دارد که صاحبان برند ترجیح می‌دهند لباس‌ها و محصولات فروخته نشده خود را بسوزانند تا اینکه آنهایی که آرزوی داشتن برند برری را دارند هنوز هم در آرزوی آن بمانند. البته این گفته شاید کمی ناخوشایند باشد اما باید توجه داشت که حفظ هویت برند همواره بر فروش محصولات ارجح است. این را باید به گوش مدیران ارشد سازمان‌ها رساند که اگر می‌خواهند برند برتری در بازار داشته و یا بسازند، بعضی وقت‌ها باید از خیر خیلی چیزها بگذرند حتی خود محصول، چون هویت است که می‌ماند نه محصول.

بیشتر

تعالی و رشد معماری مدرن به کمک روابط عمومی

باید صده اخیر را نسبت به دیگر صده‌های تاریخ متمایز دانست، آن هم به دلیل صنعتی شدن و تولد و تبلور دانش فنی بشر بوده است. می‌توان همین مقایسه را در مورد عصر فناوری ارتباطات هم بکار برد، چرا که تفاوتی که این صنعت بوجود آورده، ۲۰ سال اخیر را از تمام تاریخ متمایز ساخته است.

این تکنولوژی و فناوری توانسته در لایه‌های مختلف جامعه نفوذ کرده و تاثیر شگرف خود را در بطن آن بگذارد. تغییر الگوهای رفتاری و ایجاد تحول در بنیان‌های فکری اجتماع، از تاثیرات بزرگ فناوری بوده که شاهد آن هستیم. شاید بیشترین بهره را هنرمندان از تکنولوژی و فناوری برده‌اند چرا که به راحتی هرچه تمام‌تر می‌توانند مفاهیم موجود در آثار خود را نشر داده و اطلاعات را منتقل کنند. این خود باعث تعالی هنر و زایایی هرچه بیشتر آن در شاخه‌های مختلف شده و منجر به تولد هنرهای نوظهور از دل هنرهای کلاسیک می‌شود.

حال در این بین استفاده از ابزارهای نوین تخصصی در بستری مناسب می‌تواند آگاهی‌هایی را در سطح جامعه اشاعه دهد که حتی اقشار غیرآشنا با آن موضوع بتوانند با آن ارتباط برقرار کنند. یکی از همین ابزارهای نوین، روابط عمومی است.

با روابط عمومی می‌توان هنر را شناساند و خوراک فکری و روحی را برای جامعه فراهم آورد.

معماری در هر عصر و زمان، با ظرافت و پیچیدگی‌هایی که داشته همواره مخاطبان عام و خاص را به خود جلب کرده است. مخاطبان عام از این رو که انسان موجود زیبایی طلب است و هنر را با روح خود حس می‌کند، توانسته با معماری‌های خاص ارتباط برقرار کند، حتی اگر نتوانسته آن را درک کند.

در این بین معماری نوین با آن حال و هوای ناب و شگرفی که دارد خیلی وقت‌ها نمی‌تواند منظور از ساختار و درهم تنیدگی‌های خود را برساند. در اینجا نقش روابط عمومی و رسالت بزرگ آن حلال مشکلات خواهد بود.

معماری تخصصی است که از ادغام هنر و مهندسی بوجود می‌آید. شاید مخاطبان بتوانند از معماری بنایی جدید حس شگفت و لذت را درک کنند اما نمی‌توانند به اصل موضوع و چرایی نحوه ساخت و ساز و معماری پی ببرند. همین مسئله ممکن است به بلااستفاده بودن ابنیه جدید و معماری‌های نوین منجر شده و پویایی را از معماری مدرن بگیرد. در اینجاست که روابط عمومی می‌تواند نقش ارزنده‌ای برای قاطبه مردم بازی کند، بطوری که مخاطبان عام را با هدف از ایجاد و شکل گیری ساختمان‌هایی با اشکال فضایی – مهندسی آشنا سازد.

در واقع روابط عمومی پلی است بین معمار و بیننده. معمار با نگاه تکنیکی و تخصصی خود و با توجه به نیازهای آتی جامعه و همچنین بهره‌گیری از شیوه‌های نوین معماری، دست به طراحی زده و ساختاری می‌آفریند که با ذهن و تفکر فعلی جامعه به نوعی ناآشناست است. روابط عمومی و تکنیک‌های نوین آن با تبدیل این مفاهیم تکنیکی و علمی سنگین به مفاهیم قابل هضم برای مردم عام، دلیل و چرایی طراحی و ساخت یک مجموعه را شرح می‌دهد. روابط عمومی علاوه بر ایجاد رشد فکری، می‌تواند مخاطبان را به معماری نوین جذب کرده و آنها را با سبک‌های مدرن آشنا سازد.

صنعت معماری که پیشینه‌ای چندین هزارساله دارد، در عصر نوین و مدرن معماری باید بتواند خود را همگام با جامعه پیش ببرد، یعنی کاری کند که مردم از فهم آن غافل نشوند و از آن عقب نیافتند تا بتوانند همراه او به پیش بیایند و از آن استفاده کنند. اگر این اتفاق نیافتد و معماری مدرن با مردم ارتباط برقرار نکند، این صنعت پویایی خود را از دست می‌دهد و دیگر شاهد موفقیت‌های چشمگیر و ادامه‌دار آن نخواهیم بود.

 

پی نوشت: این مقاله را ۲ سال پیش نوشتم که سال گذشته در فصل‌نامه نشان های ماندگار چاپ شد.

بیشتر

اپل؛ برترین برند جهانی در سال ۲۰۱۷ از نگاه اینتربرند

نمی دانم اینتربرند را می‌شناسید یا نه اما اگر جستجویی در اینترنت کنید و یا نگاهی به ویکی پدیا بیندازید اطلاعات خوب و کافی از این شرکت بدست می‌آوردید. بد نیست اینجا کمی در مورد این شرکت صحبت کنیم اما در ابتدا بگذارید از موضوع پرت نشویم.

طبق گزاش اخیر این شرکت، اپل با ارزشی معادل ۱۸۴۱۵۴ میلیون دلار با ارزش ترین برند دنیا است. بر اساس همین رده‌بندی گوگل و مایکروسافت به ترتیب با ۱۴۱۷۰۳ و ۷۹۹۹۹ در رده های دوم و سوم قرار دارند. جالب است بدانید که ۱۰ برند برتر جهان، ۴۲% از مجموع ارزش ۱۰۰ شرکت برتر جهان را دارا هستند. این بدان معناست که ۹۰ شرکت دیگر تنها صاحب ۵۸% ارزش باقیمنده هستند.

در رده‌های بعد کوکاکولا، آمازون، سامسونگ، تویوتا، فیسبوک، مرسدس بنز، و آی بی ام قرار دارند.

سه ویژگی اصلی که اینتربرند به ۱۰ برند برتر جهان نسبت داده، در ادامه می آیند:

۱ – اولین اولویت برای این شرکت ها، مشتریان هستند. این اولویت بندی در تمام بخش‌ها از طراحی محصول گرفته تا خدمات پس از فروش، همواره با نگاه به مشتری صورت می‌پذیرد.

۲ – شرکت‌های فناورانه به شدت در حال رشد هستند. نیمی از ۱۰ برند برتر جهان، در بخش تکنولوژی فعال هستند. اپل، گوگل، مایکروسافت، سامسونگ و فیسوک شرکت‌هایی فناورانه هستند که در ۱۰ برند برتر جهانی جای خود را باز کرده‌اند.

۳ – انعطاف پذیری بالا. علی رغم هزینه‌های زیادی که صرف طراحی، تولید و توزیع محصولات فعلی خود می‌کنند، شرکت‌های برتر توان تغییر کاربری سریع و انعطاف پذیری بالایی دارند. یعنی این شرکت‌ها با ساختار منسجم و استفاده از تکنیک‌های سریع و یا اصطلاحا Agile می‌توانند به سمت و سوی صنعت و یا محصولاتی بروند که باعث رشد آنها می‌شود. این مسئله و عملی شدن آن برای این شرکت‌ها بدون هیچ محدودیتی صورت خواهد پذیرفت.

اینتربرند برای ارزش گذاری برندها، مدلی را ایجاد کرده که اصول آن بر پایه عملکرد مالی برندها، نقش برند در تاثیر بر انتخاب مشتری و توان شرکت در قیمت گذاری بالا و متقاعد کردن مشتری به خرید محصولات برند استوار است.

اینتربرند بخشی از شرکت بازاریابی Omnicom Group است که به طور اختصاصی روی حوزه برند فعالیت می‌کند. هم اکنون این شرکت در ۱۷ کشور دنیا به صورت مستقیم در حال سرویس دادن به شرکت‌ها در حوزه‌های مرتبط با برند است.

بیشتر

دو اصطلاح دیجیتالِ مادرزاد – Digital Native و مهاجران به دنیای دیجیتال – Digital Immigrants به چه معناست؟

 

اصطلاح دیجیتالِ مادرزاد و مهاجران به دنیای دیجیتال در سال ۲۰۰۱ توسط مارک پرنسکی در مقاله‌ای با همین نام ارائه شد. این اصطلاح برای تقسیم بندی نسل‌ها با توجه به ظهور دنیای دیجیتال بوجود آمده است.

یک دیجیتالِ مادرزاد شخصی است که بعد از استفاده گسترده از فناوری‌های دیجیتال به دنیا آمده است. البته این اصطلاح مشخصا به نسل خاصی اشاره ندارد اما بیشتر به کودکانی که با تکنولوژی‌هایی همچون اینترنت، کامپیوترها و موبایل‌های هوشمند رشد می‌یابند، اشاره دارد. عجین بودن این دسته از انسان‌ها با این فناوری‌ها باعث شده که آنها انس و الفت بیشتری با فناوری و دنیای دیجیتال نسبت به کسانی که پیش از این تکنولوژی‌ها به دنیا آمده‌اند، داشته باشند.

البته تمام کودکانی که بعد از گسترش فناوری‌های این چنینی به دنیا آمده‌اند را نمی‌توان دیجیتالِ مادرزاد دانست. بلکه عامل مهم در اینکه این کودکان دیجیتالی هستند یا نه با توجه به شناخت آنها نسبت به دنیای تکنولوژی و استفاده از آن خواهد بود.

در مقابل دیجیتالِ مادرزاد اصطلاح مهاجران به دنیای دیجیتال وجود دارد. این اصطلاح اشاره به افرادی دارد که پیش از گسترش فناوری‌ها به دنیا آمده‌اند و کم کم در معرض آنها قرار گرفته‌اند و بدلیل گسترش آنها مجبور به یادگیری فناوری‌ها شده‌اند. به عنوان مثال می‌توان به پدرانی اشاره کرد که گوشی‌های معمولی خود را کنار گذاشته و با تهیه یک تلفن همراه هوشمند سعی در یادگیری شبکه‌های اجتماعی و دیگر ویژگی‌های آن دارند.

بسیاری از صاحب نظران معتقدند که دیجیتال‌های مادرزاد بدلیل انس و الفت زودرسی که با دنیای دیجیتال داشته‌اند، تفکرات متفاوتی دارند و نحوه فکر کردنشان فرق می‌کند. به همین دلیل این افراد از تکنولوژی برای انجام کارهای روتین و تکراری استفاده می‌کنند. همین مسئله روش یادگیری کلاسیک که بر پایه تکرار بوده است را تغییر خواهد داد.

بیشتر

مدرک رسمی خود را از گوگل و همکاران بگیرید!

googletools

وضعیت بغرنج سیستم آموزش و پرورش کشور و همچنین تدریس سرفصل‌های قدیمی و بروز نبودن سیستم آموزشی در دانشگاه باعث شده بخش زیادی از فارغ التحصیلان این سیستم، از نظر کیفیت علمی و عملی در سطح پایینی قرار داشته باشند. به همین دلیل افراد بعد از تمام درس و در هنگام ورود به بازار کار تازه متوجه می‌شوند که چیزی یاد نگرفته‌ و عملا هیچ نمی‌دانند.

برخی از فارغ التحصیلان برای یادگرفتن کار، جذب سیستم‌هایی می‌شوند که بیشتر شبیه برده‌داری است، چرا که صاحبان مشاغل کار زیادی از آنها کشیده و پول اندکی به آنها می‌پردازند (فقط به این دلیل که تجربه کاری ندارند). بعضی دیگر هم که مشکلات مالی کمتری دارند، برای یاد گرفتن کار جذب شرکت‌هایی می‌شوند که نیاز به کارآموز دارند. در واقع این افراد با کارآموزی سعی می‌کنند چیزهایی که نیاموخته‌اند را به شکل عملی یاد بگیرند. البته این سیستم کارآموزی در کشورهای توسعه یافته هم وجود دارد اما در این سیستم، فارغ التحصیلان برای استفاده از آموزه‌های تئوریک و عملی در قالب کار، فعالیت می‌کنند. اما فارغ التحصیلان ما هیچ اشرافی به آموزه‌های تئوریک و عملی دانشگاهی ندارند.

در این بین افرادی که می‌خواهند کار را حرفه ای‌تر بیاموزند در کلاس‌ها و دوره‌های تکمیلی شرکت می‌کنند. این کلاس‌ها و دوره‌های تکمیلی هم که مثل قارچ در هرجایی روییده‌اند و برای خود، مدارک رسمی ارائه می‌دهند.

در این میان شرکت‌هایی که دوره‌های گوگل را برگزار می‌کنند از همه جالب‌تر هستند!

این شرکت‌های مدعی، ادوردز – Adwords و انلتیکس – Analytics را با کیفیت غیراستاندارد آموزش می‌دهند. دانش پذیرانِ از همه جا بی‌خبر هم به آنها اعتماد کرده و در این دوره‌ها شرکت می‌کنند و یک مدرک بی اعتبار هم می‌گیرند.

جالب است بدانید بعضی از شرکت‌ها هم شیطنت می‌کنند و خود را همکار و یا نماینده گوگل در ایران می‌نامند. اگر سعی کنیم زبان انگلیسی یاد بگیریم و کمی در اینترنت جستجو کنیم متوجه خواهیم شد بسیاری از دوره‌هایی که در حال حاضر در ایران برگزار می‌شوند، همگی بصورت رایگان توسط مراجع اصلی و به صورت آنلاین تدریس شده و حتی مدرک هم می‌دهند (البته مدرک معتبر). گوگل برای بیشتر ابزارهای خود دوره‌های آموزشی گذاشته که همه می‌توانند با استفاده از حساب کاربری گوگل خود از آنها استفاده کنند. البته این دوره‌ها فقط منحصر به گوگل نیستند. بسیاری از جاهای دیگر هم وجود دارند که این خدمات رایگان و آموزشی را ارئه می‌دهند تا شما بتوانید استفاده از این ابزار را یاد بگیرید.

تنها هنر این افراد استادنما و کلاّش این است که برای دانش پذیران از همه جا بی‌خبر با جملات قلمبه و سلمبه دوره برگزار کرده و ادعای همه فن حریفی دارند.

اگر ما کمی اطلاعات خود را افزایش دهیم هیچ وقت از این اتفاقات رخ نخواهد داد.

بیشتر

صدای شکستن ساختارهای سنتی به گوش می‌رسد!

 

شب گذشته برنامه گفتگوی ویژه خبری شبکه دو با عنوان “لزوم برخورد صحیح با كسب‌و‌كارهای اینترنتی” پخش شد. به خاطر خبرهایی که از دوستان نزدیک شنیده بودم می‌دانستم برنامه با حضور آقای منشی‌پور مدیرعامل تپ ۳۰ و آقای طبیبی مدیرعامل اتحادیه تاکسیرانی‌های کشور پخش خواهد شد. اما من به‌دلیل یک سری مشغله‌ها نتوانستم بصورت زنده برنامه را تماشا کنم، ولی آنقدر موضوع برایم جذاب بود که در اولین فرصت از طریق آپارات و کانال رسمی تپ ۳۰ برنامه را دیدم.

این موضوع از آن جهت برایم جذاب بود چون این چند وقت اخیر صحبت‌ها و مخالفت‌های زیادی از طرف اتحادیه تاکسیرانی و ادارات شبیه به آن نسبت به کسب‌و‌کارهایی همانند تپ ۳۰ و اسنپ به گوش می‌رسید. پیش خودم فکر می‌کردم دلیل اصلی این مخالفت‌ها شاید بخاطر کم شدن سهم بازار تاکسیرانی و آژانس‌ها بوده است. ترجیح دادم با دیدن این برنامه حرف‌های هر دو طرف را بشنوم و از پیش داوری بپرهیزم.

موضوع اصلی که بیشتر سعی می‌شد روی آن مانور داده شود، بحث مجوزها بود. بدلیل رضایت بالا و عملکرد خوب اپلیکیشن‌های درخواست ماشین (طبق گفته خانم فرانک رازقی اسکویی قائم مقام مرکز توسعه تجات الکترونیکی) آقای طبیبی و مجری برنامه بیشتر سوال‌های خود را معطوف به مجوزها کرده بودند. طبق گفته‌های آقای منشی پور و خانم رازقی این شرکت تمام مجوزهای موجود برای یک کسب و کار اینترنتی را دریافت کرده است و دیگر مجوزی نیست که نگرفته باشد. پس دلیل این همه مخالفت و عناد چیست؟

خود آقای طبیبی در صحبت‌های خود اشاره‌ای غیرمستقیم به این مسئله داشتند که سهم بازارشان کم شده و به قول معروف کسب و کارشان کساد. این خود صحه‌ای بود بر تفکرات خودم.

طبق گفته‌های جناب آقای طبیبی، ایشان دکترای حمل‌ونقل هوشمند دارند. خوب شما که فرد تحصیل کرده‌ای هستید چرا مخالف شرکت‌های دانش بنیان این‌چنینی که مزایایی همچون کمک به راننده و مسافر، کاهش هزینه‌ها، کاهش آلودگی و افزایش امنیت مسافر دارند، هستید؟

تنها چیزی که به ذهنم می‌رسد این است که تپ ۳۰ و شرکت‌های شبیه به آن جلوی سلطه بی‌رحمانه تاکسیرانی بر مسافران و افزایش قیمت‌ها بصورت عجیب و غریب را گرفته است. کاملا مشخص است که دیگر نمی‌توان با قواعد سنتی بازی را به پیش برد. تپ ۳۰، اسنپ و دیگر سامانه‌های آنلاین به کاربر و مشتری ارزش می‌دهند. در واقع آنها سرویس خود را تنها برای کسب درآمد ارائه نمی‌دهند، بلکه در جهت سهولت دسترسی به خدمات و ارزش آفرینی حرکت می‌کنند.

مسئله‌ای که در برنامه شب گذشته واضح بود، عزم راسخ دولت در کاستن موانع پیش روی کسب‌وکارهای دانش بنیان است. این را می‌توان از صحبت‌های خانم رازقی و آقای سلجوقی عضو هیات مدیره سازمان فناوری اطلاعات حس کرد. در صحبت‌های این افراد که مهمان تلفنی برنامه بودند، رنگ و بوی حمایت از ساختار مدرن سامانه‌های آنلاین را می‌توانستی حس کنی. این یعنی دید حمایت کننده دولت از فناوری. طبق صحبت‌های آقای منشی پور پلیس فتا هم به عنوان ناظر و فراهم کننده امنیت در دنیای مجازی، نظارت کامل بر مجموعه‌های این چنینی دارد. پس دیگر مشکل چیست؟

خوشحالم، چون دارم می‌بینم که بدنه سنتی به خاطر موج فناوری مجبور شده تکانی به خود بدهد و به منافع کاربران، مسافران و مخاطبان اهمیت بدهد. به عنوان یک شهروند امیدوارم حمایت‌های حکومتی از این روندها بیشتر شوند تا بتوانیم در راستای موفقیت بیشتر و افزایش استانداردهای زندگی، کاری و رفع بیشتر بیکاری قدم برداریم.

بیشتر

پس انداز کن و گدا باش یا پول خرج کن و خوشبخت!

 

خیلی سال‌های پیش یادم است داستانی شنیدم که زندگی من را تا مدت‌ها تحت تاثیر قرار داد. فکر می‌کنم همه این داستان را شنیده باشند. داستان مردی که نیمی از ماه را اشرافی زندگی می‌کرد و به قول خودش نیمی از ماه را واقعا زندگی می‌کرد. داستان این گونه روایت می‌شود: “یه همکار داشتم سر برج که حقوق می‌گرفت تا ۱۵ روز ماه سیگار برگ می‌کشید، بهترین غذاهای بیرون رو می‌خورد و نیمی از ماه رو غذای ساده از خونه می‌آورد. موقعی که خواستم انتقالی بگیرم کنارش نشستم و بهش گفتم تا کی به این وضع ادامه می‌دی؟ با تعجب گفت: کدوم وضع؟ گفتم: منظورم زندگی نیمه اشرافی نیمه گداییته!! به چشمام خیره شد و گفت تا حالا سیگار برگ کشیدی؟ گفتم: نه! گفت: تا حالا تاکسی دربست گرفتی؟ گفتم: نه! گفت: تا حالا به یک کنسرت عالی رفتی؟ گفتم: نه! گفت: تا حالا غذای فرانسوی خوردی؟ گفتم: نه! گفت: تا حالا تمام پولتو برای کسی که دوستش داری هدیه خریدی تا خوشحالش کنی؟ گفتم: نه! گفت: اصلا عاشق بودی؟ گفتم: نه! گفت: اصلا زندگی کردی؟ با درماندگی گفتم: آره….. نه ….. نمی‌دونم!! همینطور نگاهم می‌کرد، نگاهی تحقیرآمیز!! اما حالا که نگاهش می‌کردم برام جذاب بود. موقع خداحافظی تکه کیک خامه‌ای که در دست داشت تعارفم کرد و یه جمله بهم گفت که مسیر زندگیم رو عوض کرد. پرسید: می‌دونی تا کی زنده‌ای؟ گفتم: نه! گفت: پس سعی کن دست‌کم نیمی از ماه رو زندگی کنی.”

همین داستان باعث شد بخشی از زندگی من تحت تاثیر قرار بگیرد. به همین دلیل سعی کردم تا آنجایی که می‌توانم زندگی کنم. این اولِ یک تراژدی بود. این زندگی کردن به معنای خرید هرآن چیزی که دوس داشتم بود. هرجا دوست داشتم می‌رفتم. هر غذایی که علاقه داشتم می‌خوردم. البته همه این اتفاقات تا آنجایی می‌افتاد که وضعیت مالی اجازه می داد. ما فرزندان نسل هزاره یا وای، همیشه درگیر مشکلات مالی و اقتصادی بوده‌ایم و سنگ‌های زیادی را در زندگی کنار زده ایم تا بتوانیم معاش کنیم. اما من با الهام از این داستان باعث شدم سنگ‌های بزرتری در مقابل راهم سبز شود.

دنیای پر زرق و برق و فلسفه تا آنجا که می توانی عشق  حال کن، تاثیر بدی در زندگی من گذاشت چرا که باعث شدم همه پس اندازم را خرج کنم و دیگر پول برای روز مبادا کنار نگذارم. همین مسئله باعث اتفاقات و مشکلات زیادی می‌شد. خیلی از اوقات در زمان وقوع مسائل غیرمترقبه و پیش بینی نشده محتاج پول می‌شدم و دیگر چاره‌ای نداشتم جز این که به قرض کردن روی آوردم. به خاطر این روند، پس از دریافت حقوق باید حجم زیای از بدهی‌ها را می پرداختم و عملا پول زیادی و خر کردن آنچنانی نداشتم. رفته رفته نه پس اندازی داشتم و نه می توانستم خوب پول خرج کنم. تعادل اقتصادی زندگی را از دست داده بودم.

گویا داستان‌هایی همانند این مرد نیمه اشرافی را ساخته و پرداخته‌اند که تبدیل به آدم‌های مصرف کننده‌ای شویم تا صاحبان مشاغل و کسب و کارها بیشتر پولدار شوند.

از آن روزها خیلی وقت است که گذشته. من کمی اقتصاد یاد گرفتم و فهمیدم بهتر است برای داشتن زندگی آرام و بی دغدغه همیشه بخشی از درآمد خود را پس انداز کنی و بخشی از باقیمانده آن را صرف تفریح و خوشگذرانی.

ممکن است خیلی‌ها درگیر مشکلات اقتصادی باشند و دلیل آن را ندانند. اما اگر کمی اقتصاد بخوانیم و در مشکلات ریز شویم، دلیل مشکلات را متوجه می‌شویم. در واقع مشکلات اقتصادی که ما درگیر آن هستیم بخاطر عدم تعادل بین درآمد و هزینه است. همیشه باید به فکر روزهای سختی هم بود، چرا که دنیا روی یک پاشنه نمی چرخد.

بیشتر